محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1303
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مر او را دعا كرد و آمرزش خواست و با آن جماعت بازگشت ، و به مجلس خويش بنشست ، و خروش زنان زيادت گشت . و عبّاس مر صافى را گفت : فارس دايه را بخوان . و سپاه از پيش عبّاس بپراگندند و هر كسى به جاى خويش باز شدند . و صافى مر دايه را پيش آورد جامه دريده و موى كنده و يكى قصب كحلى بر سر افگنده ، و صافى و سوسن هر دو با او پيش آمدند . چون دايه مر عبّاس را بديد بخروشيد ، و عبّاس نيز بگريست . پس او [ را ] اشاره كرد كه بنشين . چون بنشست ، و پيش از آن عبّاس او را حرة الملك خواندى ، آن روز او را به نام خود خواند و گفت : فارس . و اين دايه اگر چه سليطه بود امّا زيرك بود ، چون عبّاس او را به نام خود خواند ، دلش گواهى داد كه اندر تدبيرى ديگر است و پسر مكتفى را نخواهند نشاندن . او به صافى نگريست و صافى به زمين نگريست . و چشم از آب خشك كرد . و عبّاس بدانست كه او اندر يافت . او را گفت : من دانم كه چه كردى ، و لكن گريستن و ناليدن بر امير واجب است ، و اين كار را روزگار است ، اكنون خاموش بايد بود بر آهستگى تا اين كار كه همى انديشم به بانگ ايشان از دست ما نشود . و تو به زندگانى امير المؤمنين همه كارهاى اندرون و بيشتر بيرونى نگاه داشتى ، و امروز نيز بايد كه هم تو نگاه دارى . و كودكان و عيالان و زنان را خاموش كنى تا ما كارى كه واجب است آن را تمام كنيم . و بعد از آن به گريستن پردازيم . دايه گفت : فرمان بردارم ، اگر خداوند من بشد فرزند او را كه به جاى او نشيند هم مرا نگاه بايد داشتن . و بدين حديث تعريض مكتفى كرد تا عبّاس خود چه گويد . عبّاس گفت اين عيال و فرزندان را همه خاموش كن ، و هر چه به سراى اندر است از آلات و فرش نگاه دار تا چيزى تلف نگردد تا من خود ترا آگاه كنم . و حديث پسر مكتفى نكرد . چون بازگشت دانست كه پسر مكتفى را نخواهند نشاندن . و پيش دختران مكتفى برفت و گفت اندر تدبيرى ديگر است ، خلافت به كسى ديگر خواهد دادن نه پسر مكتفى را . ايشان را همه دهان خشك شد و آواز به گلو فرو شد ، و مصيبت فراموش كردند و بانگ و گريستن بنشست . عبّاس بدانست كه دايه اندر يافت و